هو
سکوت............................ !
((سرشار از نا گفته هاست ))
فعلا همین......
|
هو |
|
دردهای من دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست |
قیصر امین پور
هو
روز مبادا!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درستمثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چوانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
قیصر امین پور
هو
کاف گپ دو ساله شد.......
در این مدت به خاطر مشغله و غرق شدن در روزمرگی و خیلی چیزهای دیگه ! دوساله شدن گپ یا بهتر بگویم کافه گپ خودمان یادم رفت...... چه می شود کرد ! در سال پیش اگر یادتان باشد نام یکی یکی دوستان را اوردم و در مورد هر یکی از وبها تو ضیحات کمی دادم اما امسال بهتر دیدم که این کار را نکنم چون تکراری می شد دیگه ! حالا از شوخی گذشته.... تقریبا که نه بلکه تحقیقا دو سال است که می نویسم کم کم اگر هیچ تغییری نوشتن من نکرده باشم اما نکته های بسیاری از دوستان یاد گرفتم و این وب گردی بر معلومات اندک ما فزود و از نوشتهای حضرات استفاده بسیار بردم ...( بدون تعارف )
اما نمی دونم که کافه گپ در این مدت موفق بوده یا نه و این نظره شما است که باید عیب ما را بگید و بنویسید که تا ما از انتقادات شما استفاده ببریم ....
اما هدف من در این مدت این بود که افکار خود را با شما دوستان در میان بگذارم و بتوانم نظرات خود را در موراد اجتماعی ادبی سیاسی فرهنگی و در اخر ورزشی به شما بگویم و نظرات شما دوستان را در این موارد جویا شوم ... می دانم که بین ما اختلاف نظر وجود دارد و این اختلاف نظر همانطور که خود بهتر از من می دانید می تواند به پیشرفت هر یک از ما کمک کند ... و در موارد بزرگتر به جامعه ما خوشحالم که این وبلاگ نویسی باعث مطالعه ی هر چه بیشتر ما می شود و این دانستن و فهمیدن ما می تواند به پیشرفت جامعه ما کمک کند زیرا بیشتر گزند و اسیبی که به کشور ما در دویست سال اخیر رسیده پایه و اساس ان بی سوادی مردمان این سر زمین بوده ایران کشوری که در عصر صفوی تا حدودی افشاریه و زندیه یکی از قدرت های بزرگ منطقه و دنیا بوده در عصر فتحعلی شاه و خاندان قاجاریه به یکی از نمی دانم چه بگویم .... بهتر است بگذریم نه شما حوصله مرور کردن تاریخ را دارید و نه اینجا کلاس تاریخ است.....
بله صحبت از کافه ما بود کافه گپ کافه ای که به تازگی باز کردیم و امیدوارم که در اینجا بتوانیم محلی برای تبادل افکار و نظرات متفاوت با کمک شما دوستان باشد
خواهشی که در اخر از شما دوستان داشتم اینکه عیبهای ما را بگوید و بدانید که من خوشحالم می شوم ...
زیاده عرضی نیست سبز باشید و پایدار در زیر سایه مرتضی علی (ع)
هو
گمنامی گم نشده....
خیلی وقتم که قرار بود از اموزشی بنویسیم با خودم فکر می کنم که اصلا دلیل و لزومی داره که من بنویسیم یا نه با رفقائی که برای حدودا 60 روز پیش هم بودیم که در این چند وقت با هم گفتیم خندیدیم و ناراحت شدیم و بعد از 60 روز ادرسهائی که رد و بدل شد و شماره موبایل که شاید یکی دو ماه اول بیاد هم بیفتیم و بعد ازن ...دیگر هیچ و روزمرگی و درگیری های روزانه وقتی برای ان نمی گذارد.... من بهترین رفقای دوران دبیرستانم را الن نمی دانم کجا هستند و یا رفقا دانشگاه مگر معدودی ... این یکی از خصلت های ادمی زاد هست ..حالا کاری ندارم خوب یا بعد...اگر بد میگم بگید که اقا غلط میگی و اینطور نیست...........
برای مثال خدمتان عرض میکنم شما خوانندگان وبلاگ اصلا نمی دانید من کی هستم کجا زندگی میکنم دغدغه هایم چیست چه هدفی دارم و..... و من هم تا حدی درباره ی شما در روزهای اخر اموزشی انهائی که این دوره را تجربه کرده اند رسم است که رفقا دفتری تهیه می کنند و دست خطی بیادگار برای هم می نویسند ... یکی از رفقا به من گفت فلانی تو امضا جمع نمی کنی گفتم نه گفت چرا گفتم نمی دونم ( نه اینکه الن پشیمون باشم) واقعا هم نمی دونستم برام جذاب نبود اما همه می خواستند که طبق روال رفقای دیگر دفترشون را امضا کنم و متن بیادگار بنویسم من هم که چیزی به ذهنم نمی رسید که فراخور ان دفتر باشه یکی دو کلام مختصری می نوشتم و یک امضا غلط انداز خودم را و ادرس وبلاگ را هم می نوشتم و اگر احیانا شماره تلفنم را هم می خواستند.. در انجا هم به فکر جذب مخاطب بودم!
ما یک دفترچه یاداشت ابی رنگ باید تهیه می کردیم که نکاتی را که سلسله مراتب می گفتند یاداشت می کردیم در روز های اخر شماره تلفن ها در ان یاداشت می کردیم من یک رفقی داشتم به نام سعید که این اقا سعید از قضا کارگردان فیلم کوتاه هم بود و فیلمی ساخته بود به نام رنج شیرین که اتفاقا فیلمش در استان خودشون اول شده بود و به جشنواره رشد هم که همین روزها بر پاست دعوت شده بود ان یاداشتی برای من نوشت که بعدا ان را خوندم متن جالبی در زیر برای شما اورده ام :
در میان تمام جویهائی که سرازیر می شدند
جوی کوچکی هم بود که میل سرازیر شدن به دریا را نداشت
وقتی بقیه جویها پرسیدند چرا ؟
گفت :گر چه من در مقابل عظمت دریا ناچیزم
اما گمنامی گم نشده را بیشتر از شهرت گمشده دوست دارم
زیاده عرضی نیست
هو
|
در این زمانه |
|
در این زمانه هیچكس خودش نیست كسی برای یك نفس خودش نیست همین دمی كه رفت و بازدم شد نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست همین هوا كه عین عشق پاك است گره كه خود با هوس خودش نیست خدای ما اگر كه در خود ماست كسی كه بیخداست، پس خودش نیست دلی كه گرد خویش میتند تار، اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست مگس، به هركجا، بهجز مگس نیست ولی عقاب در قفس، خودش نیست تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست تو دستكم كمی شبیه خود باش در این جهان كه هیچكس خودش نیست تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست تمام شد، همین و بس: خودش نیست |
قیصر امین پور
هو
روزگاری نه چندان قریب...
امشب اخرین قسمت مجموعه روزگار قریب از تلویزیون پخش شد ( البته تکرار قسمت اخر) . این سریال در حالیکه به زندگی دکتر محمد قریب می پرداخت که تماما به مسائل شخصی شخص اول داستان متکی نبود و به تمامی مسائل مهم و اجتماعی تاریخی سیاسی معاصر در ان گستره ی زمانی پرداخته بود . در این سریال ما شاهد مبارزه قهرمان داستان با شرایط موجود بودیم . مبارزه با خرافه پرستی جهل بی سوادی استبداد و.... این سریال پر بود از مفاهیم نیک انسانی مانند عشق گذشت فداکاری.... (احساساتی نشدم ) شاید که نه حتما من در مورد مسائل فنی صلاحیت زیادی ندارم اما این یکی دیگر از تجربه های موفق کیانوش عیاری بود کارگردانی که مشهور به استفاده از تجربه گرائی در سینما بوده و هست... و دومین همکاری موفق با مهدی هاشمی در سیما ( اسم سریال اول یادم نیست..)
سریال دکتر قریب از لحاظ ریتم کاملا مطابق با میل بینده بود نه خیلی تند و نه خیلی کند ( که بینده را خسته کند و یا به قول معروف اب بستن در سریال ) و داستان به شیوه ی زیبا و استادانه ی روایت شده بود . شاید بسیاری از این داستان هائی که برای دکتر قریب اتفاق می افتاد زائیده ذهن سناریست باشد اما این داستان ها بسیار باور پذیر و جالب می نمود
سریال روزگار قریب در بین بینده ی تلویزونی جای خوبی باز کرده بود چه بینده ی عام و چه منتقدان سی نما و سیما .. از نکات دیگری که می توانم به ان اشاره کنم استفاده مناسب از بازیگران این سریال بود و همچنین بازی های دقیق و خوب این نقش افرینان به نظرم تمام بازی ها دقیق و سنجیده بود از بین انها می توانم به بازی خوب زنده یاد حسین پناهی مهدی هاشمی و مهران رجبی اشاره کنم . هنرپیشگان نقشهای فرعی هم به بهترین صورت انتخاب شده بودند.
در پایان هم باید از کیانوش عیاری تقدیر کرد به خاطر اثر زیبا و بیاد ماندنی اش... و اروز می کنم که در تلویزیون شاهد پخش چنین اثر ها ی زیبا و عمیقی باشیم که به شعور مخاطب احترام می گذارد
زیاده عرضی نیست سبز باشید و زیر سایه ی مرتضی علی
پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟
قیصر امین پور
